ائتلاف جدید عربی، عبری و غربی، علیه حامیان فلسطین

آنچه امروز در یمن، ریاض، ابوظبی و حتی در سطح رایزنی‌های اسرائیل و کشورهای منطقه در حال وقوع است، بدون قرار دادن آن در متن منازعه بزرگ‌تر منطقه قابل فهم نیست.

به گزارش سراج24؛ علی حسن حیدری، کارشناس و تحلیلگر سیاسی، نوشت: جنگ یمن دیگر یک منازعه منفرد میان صنعا و نیروهای مخالف آن نیست؛ همان‌گونه که جنگ غزه نیز دیگر صرفاً جنگ میان رژیم و فلسطینیان نیست. از زمان آغاز جنگ فلسطین، مجموعه‌ای از بازیگران منطقه‌ای، از ایران و یمن تا لبنان، در سطوح مختلف وارد رویارویی با اسرائیل و حامیان آن شده‌اند، و اکنون یکی از مهم‌ترین امتدادهای این رویارویی در جنوب دریای سرخ و باب‌المندب شکل گرفته است. بنابراین، تحولات اخیر«یمن» را باید بخشی از بازآرایی جبهه‌ها در یک منازعه گسترده‌تر دانست؛ منازعه‌ای که در آن آمریکا، اسرائیل و متحدان منطقه‌ای آنها در برابر شبکه‌ای از بازیگران حامی فلسطین قرار گرفته‌اند.


در این چارچوب، آنچه در یمن رخ داده، از یک جهت بسیار معنادار است: جبهه‌ای که سال‌ها برای مهاردولت مردمی صنعا شکل گرفته بود، نه‌تنها به هدف نهایی خود نرسید، بلکه در مقاطعی دچار شکاف داخلی نیز شد. عربستان و امارات که در ائتلاف قبلی علیه یمن در یک جبهه قرار داشتند، به تدریج درباره آینده سیاسی و جغرافیایی یمن، نیروهای جنوب و مناطق ساحلی دچار اختلاف شدند. ریاض امنیت مرزهای جنوبی و جلوگیری از شکل‌گیری یک تهدید پایدار را دنبال می‌کرد؛ ابوظبی اما شبکه‌ای از نیروهای تجزیه طلب محلی را در جنوب و سواحل یمن توسعه داده بود. نتیجه، تبدیل یک ائتلاف نظامی به مجموعه‌ای از رقابت‌های درون‌جبهه‌ای بود.


این تجربه اکنون اهمیت تعیین‌کننده‌ای پیدا کرده است؛ زیرا تغییرات میدانی اخیر دولت صنعا همان نقطه ضعف قدیمی را دوباره آشکار کرده است. پیشروی نیروهای صنعا در ساحل غربی و نزدیک‌شدن به باب‌المندب، در شرایطی اتفاق افتاده که جبهه مقابل هنوز با مسئله انسجام و اتحاد مواجه است. بنابراین، نخستین واکنش طبیعی ریاض و ابوظبی  قبل از ورود مستقیم به یک جنگ جدید، تلاش برای ترمیم شکافی بودکه در ائتلاف قبلی خود ایجاد کرده بودند. 


اما چرا اکنون این مسئله تا این اندازه اهمیت پیدا کرده است؟ پاسخ در باب‌المندب نهفته است. پیروزی اخیر دولت مردمی یمن و پیشروی در امتداد ساحل دریای سرخ، معادله‌ای را به وجود آورده که منافع راهبردی عربستان، امارات، اسرائیل و آمریکا، دریای سرخ، مسیرهای انرژی و تجارت جهانی را به یکدیگر متصل می‌کند. به همین دلیل، اثر این پیروزی را نباید فقط با کیلومترهای پیشروی یا شهرهای تصرف‌شده سنجید. اهمیت واقعی آن در این است که یک تحول میدانی در یمن، محاسبات امنیتی چندین بازیگر را هم‌زمان تغییر داده است.


در واقع، اگر باب‌المندب همچنان در همان وضعیت پیشین قرار داشت، بسیاری از تحولات کنونی معنای متفاوتی پیدا می‌کردند. ترمیم روابط ریاض و ابوظبی، تلاش برای سازمان‌دهی دوباره نیروهای محلی، فعال‌شدن رایزنی‌های دفاعی عربستان با پاکستان و ترکیه، اعلام آمادگی فرانسه برای تقویت دفاع از زیرساخت‌های سعودی و افزایش تماس‌های اسرائیل با ابوظبی و شرط گذاری برای سعودی ها، را باید در نسبت با همین تغییر موازنه دید، که می توان در فضای جنگی میان ایران و آمریکا و متحدان آن معادلات منطقه را تحت تاثیر قرار دهد. 


از اینجا، ورود اسرائیل نیز معنای دقیق‌تری پیدا می‌کند. سفر نتانیاهو به ابوظبی را باید  به معنای تشکیل یک ائتلاف نظامی رسمی سه‌جانبه تفسیر کرد؛ و نمی‌توان آن را از تحولات یمن و فلسطین جدا کرد. هنگامی که یمن و باب‌المندب به موضوع رایزنی‌های امنیتی اسرائیل با یک بازیگر عربی تبدیل می‌شوند، معنای آن این است که مسئله از سطح یک بحران «یمنی-یمنی» عبور کرده و وارد محاسبات امنیتی رژیم اشغالگر فلسطین شده است. بنابراین، ورود اسرائیل در مرحله کنونی را باید ورود مشروط و مرحله‌ای به معادله دانست؛ ابتدا در سطح رایزنی، هماهنگی و ارزیابی امنیتی، و درآینده نزدیک ورود قطعی و مستقیم به جنگ، با هدف عادی سازی روابط و به حاشیه بردن مساله فلسطین. 


البته باید توجه داشت که تجربه جنگ‌های گذشته یمن نشان داده است که ایجاد یک ائتلاف بزرگ لزوماً به معنای دستیابی به هدف نیست. ائتلاف قبلی با وجود برخورداری از امکانات گسترده نظامی نتوانست مسئله موقعیت گروه های مزدور تجزیه طلب تثبیت کند و مساله یمن را حل کند. اکنون همان جبهه ناچار است، پیش از هر اقدام جدید، شکاف‌های درونی خود را کاهش دهد و ظرفیت‌های محلی را بازسازی کند. از همین رو، بازگشت نیروهای تحت حمایت امارات، تلاش عربستان برای سازمان‌دهی نیروهای ضد دولت صنعا و فعال‌شدن بازیگران خارجی را باید بخشی از تلاش برای رفع ضعف ساختاری ائتلاف قبلی برای تقویت یک عملیات نظامی جدید دانست.


[10/7/2026 6:13 PM] آقای حبیبی مع رسانه: در این میان، پیوند یمن با جنگ فلسطین نیز نباید به حاشیه رانده شود. دلیل اصلی حساسیت کنونی نسبت به باب‌المندب آن است که یمن در سال‌های اخیر خود را بخشی از معادله حمایت از فلسطین تعریف کرده و اقداماتش در دریای سرخ را در ارتباط با جنگ غزه و اسرائیل قرار داده است. بنابراین، آنچه اکنون در یمن رخ می‌دهد، فقط تلاش برای تغییر موازنه داخلی این کشور نیست؛ بلکه بخشی از تلاش برای مهار یکی از جبهه‌هایی است که در جریان جنگ فلسطین علیه رژیم صهیونیستی فعال بوده است. در این معنا، فشار بر یمن را نمی‌توان از فشار گسترده‌تر بر دیگر بازیگران این جبهه، از جمله ایران، لبنان و فلسطین جدا کرد.


به همین دلیل، اگر تحولات اخیر را فقط «جنگ عربستان با یمن» بنامیم، بخش مهمی از واقعیت را نادیده گرفته ایم. اگر آن را صرفاً «رقابت عربستان و امارات» بدانیم نیز دچار تقلیل مسئله شده‌ایم. و اگر فقط بر باب‌المندب تمرکز کنیم، باز هم معلول را جای علت نشان داده‌ایم. واقعیت در پیوند میان زنجیره قرار دارد؛ «جنگ فلسطین، گسترش رویارویی منطقه‌ای، فعال‌شدن جبهه یمن، تغییر موازنه در غرب یمن، افزایش اهمیت باب‌المندب، شکست انسجام ائتلاف قبلی و تلاش برای ساختن ائتلافی گسترده‌تر جدید» علیه جبهه حامیان فلسطین موسوم به جبهه مقاومت است.


پرسش اصلی این نیست که آیا ائتلاف جدید می‌تواند یک نقطه را پس بگیرد یا نه؛ بلکه باید پرسید؛ آیا ائتلاف جدید قادر خواهد بود، ضعف‌هایی ائتلاف ناکام قبلی را برطرف کند. ز سوی، هرچه این جبهه بیشتر به جنگ بزرگ‌تر منطقه‌ای پیوند بخورد، دامنه بازیگران و در نتیجه پیچیدگی معادله نیز بیشتر خواهد شد.


از این رو اهمیت تحولات امروز یمن در این است؛ که یک جبهه فرعی دیگر وجود ندارد؛ یمن به یکی از گره‌های راهبردی اتصال بحران فلسطین، جنگ ایران،آمریکا و اسرائیل، امنیت عربستان، دریای سرخ و رقابت قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای تبدیل شده است. به همین دلیل، هر تحول در باب‌المندب فقط یک تغییر در نقشه یمن نیست؛ می‌تواند نشانه‌ای از تغییر در آرایش بزرگ‌تر قدرت در منطقه باشد؛ و مساله فلسطین را برای همیشه درمحاق سیاسی و امنیتی ببرد و یا به نتیجه نزدیک کند.

اخبار مرتبط

قمار ریاض در باب‌المندب

نقشه سعودی- صهیونیستی کنترل دریای سرخ